خرید بک لینک
اشاره:

سهیلا آرین؛دختری که در 8سالگی از ایران به اتریش می رود؛درآمریکا فارغ التحصیل رشته مامایی از دانشگاهuscمی شود؛او از خانواده مرفه و ثرمتمند که همیشه بخاطر زیبایی و ثروت زبان زد اطرافیان بوده و در زندگی چیزی کم نداشته است...به یکباره مسلمان می شود...

حادثه بزرگ زندگی سهیلا از یک روز عصر آغاز شد که برای ورزش روزانه به سر کمد نوار هایش رفت و بی اختیار نوار یکی از دوستان شوهرش را برداشت تا در حین پیاده روی گوش کند. آیه ای رسید که خداوند می گفت:فکر نکن همه اینهایی که داری مال خودت است,همه از قدرت من است!م به هم ریخت و مثل سفره ای تکانده شد و همه را قطعه قطعه کرد...


مي گويد: يك بار در زندگي ام برابر همسرم زانو زدم تا اجازه دهد به زيارت امام حسين(ع) بروم. همان شب در خيريه افطاري ايتام در دو شله زرد كه نام امام حسين(ع) و اميرالمؤمنين(ع) نوشته بود، به ايشان گفتم، آقا! پسرت من را دعوت نمي كند، ولي خواهش مي كنم نام من را در ليست دوستدارانش بنويسيد.
شب كه به منزل آمدم، استاد اخلاق كلاسي كه مي رفتم، خبر داد به خلاف خبر قبلي كه جايي براي من نبوده، جا هم فراهم شده، چون به واسطه ايشان قبلا استخاره كرده بودم و عالي آمده بود. به علي (همسرم) اصرار كردم، او دايم مي گفت: مكه
yes، كربلا No.
زن نتوانست به شوهرش چيره شود تا اين كه گفت: همه مي گويند
Yes، علي آرين مي گويد: No؟ اميرالمؤمنين مشكلم را حل كرده، امام حسين، دعوت كرده، اما تو مي گويي، نه!
سرانجام شوهرم موافقت كرد تا شب 27 رمضان بالاي سر امام حسين(ع) باشم و نيمي از وجودم را در بين الحرمين جا بگذارم، انگار در رويا بودم.

او را و داستان مسلمان شدنش را بیشتر بشناسیم البته از زبان خودش...

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا أن هدانا الله - اعراف 43
نيتم اينه که مايه حرکت ديگران باشيم
الا بذکرالله تطمئن القلوب -
رعد آيه 28 شايد دست ملکه اي روي قلب من هست که اين اطمينان رو به من ميده که الان خوب فارسي صحبت مي کنم

ميان سه تا فرزند، تنها من بودم که اين باند – نماز - رو نگه داشتم، الحمدلله رب العرش العظيم

با اين جمله تمام زندگي من رو خدا به هم ريخت
زندگي من يک سفره بود. يک سفره بزرگ منيت که همه چيز روش چيده بود و همه اش شيشه اي بود. خدا با يک جمله اين سفره را تکوند و همه چيز شکست
يکي از من پرسيد نمي شد اين تکه هاي شکسته رو بچسبوني
گفتم شايد با چسب رازي مي شد ولي دلم ديگه راضي نبود
چون مي فهميدم که به درد نمي خوره زندگي من
چسبوندن تيکه هايي که همه اش روي پايه نادرست چيده شده به درد نمي خوره

من همه چيز قرآن رو به خودم ربط ميدم . ميگم اينا براي منه . براي سهيلا . مخاطبش منم. اصلا مال منه. خدا با من داره صحبت ميکنه نه با حضرت محمد
ينزل الملائکه بالروح من امره علي من يشاء من عباده ان انذروا انه لا اله الا انا فاتقون -
نحل 2
اين آيه رو شنيدم يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم لما يحييكم -
انفال 24 حس کردم که من مردم
من هيچي بلد نبودم ولي دقيقا فهميدم که يک مرده هستم که دارم راه ميرم با تکبر، و همه چيز زير سلطه منيت منه و يکي اون بالا داره به من ميگه: فکر نکن که تو هستي ها. همه چيز منم. ببين همه چيز تو را شکوندم
سعي کردم فراموش کنم چيزي که شنيدم. نوار رو خاموش کردم. بر نگردوندم که دوباره گوش کنم. برگشتم خونه و زندگي من، زندگي
( روي کلمه زندگي تاکيد ميکنن) من، از اون لحظه شروع شد

اومديم ايران رفتم يه دفتر و يه قلم خريدم. براي خدا اي ميل فرستادم. نوشتم که: خب اومدي به من ياد دادي که من مردم. همه چيز منو شکوندي. حالا من بايد چه کار بکنم؟
چون ديگه هيچي براي من خوشمزه نبود. از اون لحظه که نوار رو گوش کردم ديگه هيچي تو دنيايي که داشتم و ساخته بودم براي خودم، خوشمزه نبود.
نوشتم: من سي و پنج سال زندگي کردم، مردم. تو به من ميگي مرده. حالا چه جوري زندگي کنم. ازش خواستم که پس به من يه کتابي معرفي کن

خيلي زمان کوتاهي گذشت نهج البلاغه اومد تو زندگي من
نهج البلاغه مي خوندم، مي خوردم . تزريق مي شد به من کلمات مولايم

وقتي نهج البلاغه تموم شد قرآن اومد
کلاسهاي متفاوت اومد
نام حسين اومد

وتر الموتور، دردونه خدا
درک نمي کردم که حسين چي بوده کي بوده
دوباره براي خدا اي ميل فرستادم که: خدايا خيلي سعي کردم حسين تو رو درک کنم. نميشه. نمي فهمم که کي بوده . خودت کمکم کن. به من بشناسونش. دوس دارم که امسال منم سينه بزنم. درک کنم محرم رو

برچسب: نویسنده: ترانه حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 7:24

صفحه بندی